دختر پاییزی من

فرشته ای از طرف معبودم

زندگی

 

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 17 / 4 / 1393 ] [ 3:57 بعد از ظهر ] [ مامان مهناز ] [ ]
دختر

دختر که داشته باشی انگار خودت را با دست خودت پرورش میدهی... انگار مادری را از کودکی تجربه میکنی... دختر است ، از کودکی آفریده شده برای مادری ،آن هنگام که عاشقانه موهای عروسکش را شانه میزند و قربان صدقه های مادرانه اش را نثار عروسکش میکند،لالایی برایش میخواند و به رویش میخندد... دختر است ،آفریده شده تا از کودکی از عزیزانش مراقبت کند،آن هنگام که خسته از مشغله های روزانه کنارت می نشیند و دستهایت را با دستهای کوچکش نوازش میکند... وقتی حتی نه پدر و نه همسر دردت را نمی فهمند ،به چشمهایت خیره میشود و می گوید :مامان چرا خوشحال نیستی ؟!
دختر که داشته باشی باید غمت را پنهان کنی،بغضت را فرو بری و بخندی،راحت با غمت می شکند...او مادر آینده است باید یاد بگیرد صبور و آرام باشد...
هنوز بر این باورم خداوند زنی را که دوست داشته باشد تاج مادری بر سرش می گذارد ،ولی... آن هنگام که عاشق زنی باشد به او دختر هدیه میدهد..
هر سال،روز مادر آفریدگار را برای هدیه بی نظریش شکر میکنم ...و این هدیه با ارزشترین هدیه همه عمرم خواهد بود...
تقدیم به دختر دارهامحبت



[موضوع : ]
[ شنبه 13 / 4 / 1394 ] [ 2:34 بعد از ظهر ] [ مامان مهناز ] [ ]
مامان شدن یعنی ...

مامان شدن یعنی.... محبت.....

 

ترکای شکمت رو ببینی، اما از ته دل بگی خدایا شکرت که دلم ترک نخورده

 

مامان شدن یعنی.... محبت.....

 

مسئولیت، یعنی تلنگر یعنی صبوری یعنی از خود گذشتگی

مسئول میشی در برابر هدیه خدا

صبور میشی در برابر تمام دردای درونی و بیرونی

از خودت میگذری بابت سلامتیه فرشته ات

 

مامان شدن یعنی... محبت....

 

شمردن هفته ها و تیک زدن رو تک تک روزایی که میگذرن

 

مامان شدن یعنی... محبت....

 

سوزش سر دل اما یک سوز شیرین و دلچسب

 

مامان شدن یعنی... محبت....

 

دلهره ی سلامتیه بچه ات تو هر بار سونوگرافی

 

مامان شدن یعنی... محبت....

 

فعلا خداحافظ خرید لباسای نو ، خداحافظ سایز 38 و سلام سایز صفر و یک و دو

 

مامان شدن یعنی.. محبت....

 

تو عروسی نشستن و نظاره کردن،

یعنی رو لبت خنده نشستن بابت حرکات رقصان نی نی ات که با هر سازی که

بزنی و نزنی برات میرقصه

 

مامان شدن یعنی... محبت....

 

بری سر کمد لباساتو ببینی، پالتویی که خیلی دوسش داری و هنوز تنت نکردی

اندازت نیست به جاش کلی لباس گشاد که یک روزی به همونا میخندی و

حالا باید تنت کنی

 

مامان شدن یعنی.. محبت....

 

حالا دیگه تنها نیستی و یه همدم کوچولو داری که

کافیه دستتو بذاری رو دلتو کلی باهاش حرف بزنی و آروم آروم به آرامش برسی

 

مامان شدن یعنی .. محبت....

 

9 ماه نچشیدن یک خواب راحت یعنی نصف شب بلند شدن که مبادا

بد خوابیده باشی و نی نی ات یه وقت ناراحت باشه

 

مامان شدن یعنی... محبت....

 

کلی خوردنیه خوشمزه ،کلی ویارای خوب ،کلی لواشک ، کلی بستنی و ...

 

مامان شدن یعنی.... محبت....

 

یه تلنگر اساسی واسه مادرامون

تا زمانی که مادر نشدم نفهمیدم مادرم چقدر مادر بود که منو به دنیا آورد

 

مامان شدن یعنی: 9 ماه انتظار شیرین

 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 10 / 4 / 1394 ] [ 9:26 قبل از ظهر ] [ مامان مهناز ] [ ]
معاینه خرداد ماه و تیروئیددددددد - (هفته 22)

سلام دختر گلیبوس

عزیزم دیگه داری کم کم تپل میشی شکمم داره گنده میشه.خجالت

فکر میکردم چون جثم هنوز بزرگ نشده تو هم کوچولو موندی، پنج شنبه رفتیم پیش خانم دکتر آمنه سادات حقگو معاینه شدیم گفت همه چی نرماله و نینی وزن و قدش نرماله.

وزنم کرد گفت زیادی داری چاق میشی حواست باشه، آخه اول خرداد رفتیم پیشش 56 کیلو 600 بودم و آخر خرداد 58 کیلو 800 همین جوری دارم وزن زیاد می کنم الان هم که اینو برات می نویسم شدم 59 کیلو 200 ، نمیدونم به خاطر اشتهای زیاد و پرخوریه یا تیروئید؟؟؟غمگین خطا

آخه خانم دکتر گفت تیروئیدت داره کم کار می شه لب مرزی، برام یک چهارم قرص لیوتریوکسین تجویز کرد گفت یه ماه دیگه آزمایش بده دوباره بیا پیشم.

وقتی خانم دکتر اومد صدای قلبت رو بشنوه بهم گفت دیگه از این به بعد کم کم حرکاتشو احساس میکنی، گفتم خانم دکتر خیلی وقته که تکونهاشو احساس میکنم، همون موقع هم داشتی ورجه وورجه میکردی گفتم خانم دکتر نینی ما شیطونه همین الان هم داره بالا و پایین میپره، خندید و گفت ماشااله خیلی خوبه، کلی ذوق کردیم با بابایی.

کلی دوست شدی با بابایی وقتی میاد از رو شکمم نازت میکنه و باهات حرف میزنه بیشتر مواقع عکس العمل نشون میدی و ضربه میزنی، انگار میدونی بابایی.محبت

 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 3 / 4 / 1394 ] [ 9:27 قبل از ظهر ] [ مامان مهناز ] [ ]
دعا برای یه مامان منتظر

امروز وبلاگ یه مامان منتظر رو خوندم و کلی ناراحت شدم براش، خیلی دلش نینی میخواد ولی هنوز خدا بهش نداده، الان خیلی ها رو میشناسم که منتظر نینی هستن، ولی این مامان منتظر صبرش کمه و هی غصه می خوره، براش دعا کردم امیدوارم هر چه زودتر به آرزوش برسه، البته همه چیز دست خداست، هر وقت اون بخواد اتفاق میوفته.

خدا جون خیلی دوستت دارم خیلی بزرگی به همه ی مامانهای منتظر کمک کن، بهشون صبر بده، بهشون نینی های سالم و صالح بده. تو همین ماه عزیز دل همه رو شاد کن، همه نینی ها و همه مامانها رو هم صحیح و سالم نگهدار.

نی نی جون تو هم براشون دعا کن.

الهی آمینمحبت



[موضوع : ]
[ سه شنبه 19 / 3 / 1394 ] [ 10:16 قبل از ظهر ] [ مامان مهناز ] [ ]
تکونهای این وروجک

سلام دختر گلی من

عزیزم خیلی شیطون شدی،دیگه خیلی واضح بدون اینکه دستم رو روی شکمم بذارم حرکتها تو حس می کنم، حتی می دونم کی می خوابی و کی بیدار می شی، بعد از خواب خودتو می کشی و آروم آروم تکون می خوری.

بعد از غذا یا وقتی که یه چیز شیرین می خورم پر انرژی میشی و حرکتهات زیاد میشه، حتی وقتی به شکمم نگاه می کنم پرش ها تو می بینم، بابایی هم دید و کلی ذوق کرد و قربون صدقه ات رفت.

دیگه کم کم دارم چاق می شم، شدم 58 خجالت 

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 19 / 3 / 1394 ] [ 10:09 قبل از ظهر ] [ مامان مهناز ] [ ]
انتخاب اسم

دختر قشگم، دختر پاییزی من

احتمالاً توی مهر یا آبان به امید خدا به دنیا میای، همیشه فصل پاییز رو

دوست داشتم، اگر تو هم تو پاییز بیای پیشمون که دیگه خاطره انگیز میشه برام.

حالا که معلوم شد دختری باید برات یه اسم خوب پیدا کنیم، البته یه

چیزایی انتخاب کردیم. ولی هنوز قطعی نیست شاید تا اون موقع نظرمون

عوض شه.


من و بابایی دوست داریم اسمت سونیا بشه.

به زبان فارسی یعنی: نور نیاکان.

به زبان عربی یعنی: دختر نور، دختری که در جامعه رتبه بالایی داشته باشد.

به زبان ترکی یعنی: پری و زیبارو.

به زبان یونانی یعنی: عقل و خرد- الهه عقل و خرد.

به زبان فرانسه و ایتالیایی هم می گن معنی شکوفه و دسته گل  میده ولی این دو تا رو مطمئن نیستم.

به نظرم اسم قشنگی میام، با مفهوم، زیبا، کوتاه و خیلی کم.


 دیروز مامان معصوم  میگفت اسمشو بذارید مهسا، خاله سعیده میگفت بذارید باران . عمو محمد می گفت بذارید آریانا. بهسا گلی می گفت اسمشو بذارید مهرسا.

بابا غلامرضا هم کلی خوشحال شده بود بهش گفتیم، گفته بود خدا بهمون دختر نداد ولی دومین نوه دختری رو بهمون داد. (آخه موقعی که بهسا گلی به دنیا اومده بود همه خیلی خوشحال بودن چون دختر بود.)

قبلاً از اسمهای مبینا، ریما، ملینا، طناز، نیکی، النا، دینا و بنیتا خیلی خوشم میومد.

بابا مهدی هم اسم ملودی رو دوست داشت ولی می گفت تا وقتی کوچیکه اسمش قشنگه وقتی که بزرگ بشه جالب نیست.

شاید تا موقعی که بخوای به دنیا بیای اسم دیگه ای انتخاب کنیم.



[موضوع : ]
[ شنبه 9 / 3 / 1394 ] [ 9:17 قبل از ظهر ] [ مامان مهناز ] [ ]
غربالگری دوم و تعیین جنسیت قطعی

سلام عزیزم، سلام کوچولوی 300 گرمی من بوس

دوباره اومدم برات بنویسم، امروز وارد هفته 19 شدیم. با وجود تو خیلی داره بهم خوش می گذره هر روز خدا رو شکر می کنم به خاطر اینکه تو رو بهم داده. ولی این استرس و نگرانی ها دست از سرم بر نمی داره.

هفته پیش دکترم رو عوض کردم، خانم دکتر آمنه سادات حق گو، انصافاً دکتر خوبی بود تو همون جلسه اول می شد تشخیص داد.

دکتر پرسید غربالگری دوم هم باید بدی، خیلی ترسیدم  بهش گفتم اولی رو دادم این هم لازمه که انجام شه؟ گفت به نظر من بدی خیلی بهتره.

خلاصه با کلی اضطراب و دلهره پنچ شنبه رفتم سونو پیش دکتر سید علی محمد هاشمی طارمی. واقعاً دکتر خوش برخوردیه و همیشه طرز صحبت کردن و شوخی هاش به آدم آرامش میده و استرسی که داری رو فراموش می کنی. همیشه اولش می گه یه بسم اله بگو شروع کنیم.آرام

خلاصه سونو رو انجام داد و خدا رو شکر همه چیز رو به راه بود، بازم دیدمت، صدای قلبت رو که شنیدم آروم شدم، وقتی تکون می خوردی و لگد می زدی بهم آروم می شدم، خدا رو شکر همه چی رو به راه بود. البته هنوز آزمایش خون مونده که تو این چند روز انجام می دم.

از دکتر پرسیدم شکمم کوچیک نیست، رشد طبیعی داشته یا نه، چون هر کی منو می بینه می گه شکمت کوچیکه، منم کلی نگرانت شدم، دکتر گفت اول که دیدمت من هم همین فکر رو کردم ، ولی وقتی سونو رو انجام داد گفت همه چی نرمال و خوبه، گفت رحم به صورت عمودی داره رشد می کنه و نی نی هم عمودی قرار گفته، سرش به سمت بالاست.

آخر سر به دکتر گفتم نی نی مون چیه؟ گفت الان دیگه میشه قطعی تشخیص داد.

اون گفت که تو دختری عزیزم ..........................



[موضوع : ]
[ شنبه 9 / 3 / 1394 ] [ 9:01 قبل از ظهر ] [ مامان مهناز ] [ ]
جریان آزمایش غربالگری اول و تعیین جنسیت

سلام عزیزم

بازم اومدم تا برات بنویسم از اتفاقاتی که افتاده. بغل

بیستم فروردین قرار بود برم آزمایش غربالگری تا اون روز کلی استرس داشتم و فقط دعا می کردم که سالم باشی، اینقدر این مدت چیزای بدی خوندم و شنیدم که نگرانم می کرد.

خدا رو شکر رفتیم و مشکلی در کار نبود، دکتر سونوگرافی گفت سالمی (خدا رو صد هزار مرتبه شکر)

اندازه پشت گردن رو گرفت که نرمال بود، بعد توضیح داد که باید استخوان فک بالا و پایین هم تشکیل شده باشه، همه چی رو به راه بود.

گفت که 40 گرمی و اندازه کف پات 7میلیمتر بودمحبتبوس

ولی نتونست جنسیت رو تشخیص بده گفت برو هفته دیگه بیا، من هم که فضولی امونم رو بریده بود می خواستم بدونم دختری یا پسر. می خواستم یه کم صبر کنم یه مدت بگذره بزرگتر شی تا دقیق تشخیص بدن ولی دیگه دیروز طاقت نیاوردم و با بابا مهدی رفتیم سونو.

گفته بودن یه چیز شیرین بخور قبلش که تو خوشت بیاد و تکون بخوری، نوبتمون شد و رفتیم پیش دکتر مثل همیشه گفت بگو بسم الله تا شروع کنیم.

گفتم بسم اله و چشمامو بستم به خدا گفتم خدا یا شکرت هر چی صلاح می دونی بهم دادی، فقط شکر کردم.

تو هم که ماشااله تکون می خوردی دکتر نمی تونست ببینتت، خلاصه بعد پنج شش دقیقه گفت یه بار دیدم می خوام مطمئن شم، باز داشت سعی می کرد که ببینه ولی شما پاهاتو ضربدری جلوت گذاشتیخنده

ده دقیقه صبر کردیم هر کاری کرد نتونست ببینه ولی گفت 90% شما دختری با شک و تردید می گفت.

ازش پرسیدم چرا ؟ گفت بعضی از پسرها ممکنه هورمون جنسی شون دیرتر ترشح بشه به خاطر همین منو تو شک انداخت.

 ولی اینو بهت بگم الان هیچ فرقی نمی کنه که چی باشی، اینقدر درگیر سلامتیت شدیم که دیگه وقتی برای فکر کردن به این موضوع نبود.

مهم اینه که تو یه هدیه الهی از طرف خدایی، خدا می تونست تو رو بهمون نده، یا حتی به این راحتی بهمون نده، ولی لطف الهی شامل حالمون شد و مهم اینه که تو بچه منی و با تمام وجود دوستت دارم.بغلمحبت



[موضوع : ]
[ سه شنبه 1 / 2 / 1394 ] [ 3:45 بعد از ظهر ] [ مامان مهناز ] [ ]
هفته دوازدهم بارداری

سلام کوچولوی من

امروز وارد هفته دوازدهم شدم. دیگه کم کم داری خودتو نشون میدی، یه کم شکمم بزرگ شده، شلوار بارداری می پوشم زبان

پنج شنبه این هفته باید بریم سونو، خیلی نگرانم. تست غربالگری و NT و ازا این چیزا دیگه، یه کم دلشوره دارم، فقط از خدا میخوام که سالم باشی، دکتر بهم گفته بود شاید جنسیتت هم مشخص بشهبوس

تعطیلات عید رفتیم قشم، با ماشین خودمون، من با این حال و این مسافت طولانی، یعنی اگه بدونی چی به من گذشت.... ولی خوش گذشت، فقط مسیر طولانی بود.

تو قشم هم حالم خیلی خوب نبود، اصلاً نمی تونستم غذا بخورم، حالت تهوع شدید.

حتی غذاهایی که همیشه دوست داشتم رو می دیدم بدم میومد، یه روز کامل که چیزی نتونستم بخورم، فقط نگران تو بودم که نکنه بهت غذا نرسه، حالم که بهتر می شد یه چیزی می خوردم، ولی با بی میلی.الان هم گاهی اوقات اینجوری می شم.

خستگی هم که نگو..... همش خسته هستم، انگار کوه کندم.

الان می فهمم چرا می گن بهشت زیر پای مادران است، چون از همون اول سختی و مشقت داره.

ولی همه این سختی ها رو برای داشتن تو به جون می خرم.

 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 17 / 1 / 1394 ] [ 12:20 قبل از ظهر ] [ مامان مهناز ] [ ]
بالاخره اومدی.....

سلام عزیز دلم، سلام نی نی خوشگلم

بالاخره خدا تو رو به ما داد، الان که برات می نویسم دقیقا نه هفته و دو روزته.

من از هفته سوم متوجه شدم، البته شک داشتم. بی بی چک استفاده کردم  اولین بار کم رنگ بود، گفتم شاید اشتباهه، ته دلم خالی شد. دلشوره داشتم. دوباره دو روز بعد دو تا بی بی چک دیگه خریدم پررنگ تر شد. دوباره فردا صبح امتحان کردم پررنگتر شد وااااای اصلا باورم نمی شد. همینجوری تو شوک بودم، بابا مهدی هم باورش نمیشد. اینم عکسش:

 

 

 بعد دو روز بعد برای اینکه مطمئن شم از سر کار که برگشتم رفتم آزمایشگاه بعد رفتم خونه با بابا مهدی اومدیم جوابشو گرفتیم گفت مثبته+++++++++

واقعا باورش سخته، این یه معجزه است تولد یه انسان ، خدا رو صد هزار مرتبه شکر

فقط خیلی خوشحالیم هم من هم بابات از خدا میخوایم که سلامت باشی، جنسیتت اصلا اهمیتی نداره فقط سالم باشی.

دوباره میام برات می نویسم از خاطرات این دوران، تا بدونی چه روزهایی رو با هم پشت سر گذاشتیم.

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 26 / 12 / 1393 ] [ 9:26 قبل از ظهر ] [ مامان مهناز ] [ ]
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد